وقتی هیچ چیز جز آه و ناله برای کارمندان و کارکنان دولت باقی نمی ماند!

پاراف وقتی هیچ چیز جز آه و ناله برای کارمندان و کارکنان دولت باقی نمی ماند! به نقل از تبیان : اول: زندگی کارمندی – با این شیوه ای که بین ما مرسوم شده است – اگر ارتفاع روح آدم را کم نمی کند، پس چه می کند؟ اگر روح و روابط و واژه های آدم را در یک مسیر کوچک کانالیزه نمی کند پس چه می کند؟ از صبح که آمده ام اداره، چند زنجیره گفتگو بین همکاران شکل گرفته است. اولین محور گفتگو این بوده که آیا فلان مناسبت مذهبی که در پیش رو است، از طرف مسئولان اداره دیده خواهد شد و چیزکی کف دست ما خواهند گذاشت؟ دومین محور گفتگو این بوده که آیا امسال حقوق ها را بالا خواهند کشید؟ محور دیگر درباره اضافه کاری و محور دیگر بازنشستگی است که بالاخره کی خواهد آمد و ما را خلاص خواهد کرد؟ البته هر کدام از این محورها که تشکیل می شود زیرشاخه های خاص خود را هم دارد اما فصل مشترک همه آن ها ناله است، ناله هایی کش دار که هیچ وقت هیچ واقعیتی را عوض نمی کنند اما از ارتفاع روح آدم می کاهند.

دوم : همکاری در اداره داریم از صبح که می آید تا عصر که به خانه شان برگردد دست به سیاه و سفید نمی زند. این که اشاره می کنم دست به سیاه و سفید نمی زند نه این که بخواهم اغراق و رفتار کاری او را کاریکاتوریزه کنم، نه! واقعا دست به سیاه و سفید نمی زند یعنی هیچ خدمتی برای اداره ارائه نمی کند. هیچ تولیدی که قابل مشاهده باشد ندارد. او از کارمندان رسمی اداره است و خیالش از بابت تمدید قرارداد آسوده است. پشتش گرم است و می داند کسی نمی تواند او را اخراج کند، استدلال دیگر او در این باره شنیدنی است: ما آن زمان ها که هیچ کس این جا نبود به اندازه چند نفر کار کرده ایم حالا هم وقت استراحت مان است.
سوم : گاهی که روانم در لاغرترین شکل ممکن خود قرار دارد به سرم می زند زندگی کارمندی را رها کنم. به خودم قول داده ام در اولین فرصتی که گیرم بیاید ناف این زندگی کارمندی را جایی ببرم. اگر مثل آن شنبه هایی که هیچ وقت سرو کله شان در زندگی آدم پیدا نمی شوند نشود یک روز بالاخره ناف زندگی کارمندی را می برم. چطور می شود آدم صبح تا شب در جایی باشد و هیچ کاری انجام ندهد و حالش هم بد نشود؟ این یک جور مسخ شدن نیست؟ چرا بالش های ما که در گذشته دادگاه های خانگی بودند و تا سرمان روی بالش می رفت اعمال ما را به قضاوت می نشستند و در آنچه در طول روز انجام داده بودیم دقیق می شدند دیگر آن حالت امر و نهی پیشین را ندارند؟

همکاری در اداره داریم. از صبح که می آید تا عصر که به خانه شان برگردد دست به سیاه و سفید نمی زند. این که اشاره می کنم دست به سیاه و سفید نمی زند نه این که بخواهم اغراق و رفتار کاری او را کاریکاتوریزه کنم، نه! واقعا دست به سیاه و سفید نمی زند یعنی هیچ خدمتی برای اداره ارائه نمی کند

چهارم : همکارم می گوید حقوقش پایین است و با این حقوق نمی تواند زندگی اش را بچرخاند. مدام از پایین بودن حقوقش می نالد – با این که تقریبا هیچ کار عملی در این باره انجام نمی دهد و نقشه ای برای بالا رفتن حقوقش نمی کشد – و می گوید مدیران بالادستی ده برابر او حقوق می گیرند پس لزومی ندارد خودش را به آب و آتش بزند. از تبعیض در دریافتی ها می گوید. از دزدی هایی حرف می زند که سندی برای آن ها ندارد و سندش حرف های شفاهی است که بین کارمندان رد و بدل می شود.
پنجم : دوستم به طور میانگین یک میلیون و چهارصد هزار تومان در ماه می گیرد. می گویم چقدر حقوق بگیری راضی می شوی؟ از شکل نگاه کردنش می فهمم انتظار چنین سوالی را نداشته است. می گویم جدی می گویم. فکر می کنی چقدر حقوق و دستمزد برای تو در نظر بگیرند شایسته است؟ 3 میلیون؟ 5 میلیون؟ 10 میلیون؟ 20 میلیون؟ بهت زده است و چیزی نمی گوید. می گویم باور کن اگر فکر می کنی تو شایسته ماهیانه 20 میلیون تومانی اگر از اینجا بیرون نروی و آن 20 میلیون تومان را آن بیرون از آن خودت نکنی به خودت، استعداد و توانمندی هایت خیانت کرده ای.
ششم : نمی دانم چه حجمی از انرژی روزانه ما صرف نالیدن می شود. چقدر ساعت و روز و ماه و سال صرف نالیدن می شود. یک جور با خودمان محاسبه می کنیم که انگار حضور ما در اداره حضور در یک اردوگاه حقوق بگیری است. انگار که ما را هر روز به زحمت از رختخواب و زندگی مان جدا می کنند و به خاطر یک تا دو میلیون تومان ما را در ترافیک و دود و دم شهر سرگردان می کشانند پشت میزها تا چندرغاز آخر ماه کف دست مان بگذارند. انگار پیش فرض اولیه ما این است که این یک یا دو یا سه میلیونی که به ما می دهند از اردوگاه حقوق بگیری می رسد.
هفتم : فرض کنیم اداره ای به کارمندش در ماه، دویست هزار تومان پرداخت می کند. زاویه دید ما عمدتا این است که ظلمی صورت گرفته است. حتما کارفرما را محکوم می کنیم اما کم تر از این زاویه نگاه کرده ایم که آن کارمند در قبال همان 200 هزار تومان خدمتی به آن اداره انجام می دهد؟ اگر من در ذهن و زبانم این منطق را قبول دارم که حقوق و دستمزدی که به من می دهند در قبال تولید، خدمت و کاری است که من انجام می دهم در آن صورت بسیاری از صورت مسأله های کارمندی در فرهنگ عمومی ما تغییر خواهد کرد .

هشتم : زندگی کارمندی اینروزها بسیار سخت است. اگر بخواهیم به شمارش ادامه بدهیم احتمالا شرمنده عددها خواهیم شد. چون آنها هم از رو خواهند رفت و در کنارمان خواهند نشست و شریک آه و ناله هایمان خواهند شد!