همه از خودگذشتگان و فداکاران شهرام محمدی

رسانه و همه آنهایی که برای دیگران از خود گذشتند

پاراف رسانه و همه آنهایی که برای دیگران از خود گذشتند : از مرزهای منیت عبور کرده و به ایستگاه خلوت ازخودگذشتگی در بیابان برهوت انسانیت رسیده‌اند، عقلشان در گرو دلشان است و دلشان در گرو مهربانی، اصلا همیشه دست‌هایشان برای همدردی جلو می‌آید و در چشمه زلال چشمشان فقط دیگران می‌جوشند، زنگ تمام زورخانه‌های شهر به نشان جوانمردی‌شان تک می‌نوازد، بی‌ادعا کار می‌کنند و بی‌ریا در راه نجات دیگری می‌میرند، سر در گریبان خلوت خود دارند، اما درخت پربرگ وجودشان در همه خاک شهر و حتی کشور ریشه دوانده و بی‌آب و آفتاب تنومند می‌شود، آخر مرام‌اند، آنها نامشان فداکار است.

نامی ترین فداکار ایرانی، ریزعلی خواجوی است، دهقانی که از دهه ۴۰ شمسی تاکنون تعریف و سمبلی از فداکاری بین دانش آموزان شده و با گذشت این همه سال وقتی هنوز هم می پرسی فداکاری؟ ناخودآگاه ذهن افکار عمومی پاسخ می دهد: «ریزعلی خواجوی».

اما حالا داستان از خودگذشتگی و فداکاری تبدیل به رمان قطوری شده که ده ها شخصیت نامی در آن، گوی را از ریزعلی و پتروس ربوده اند و در ذهن مردم یکه تازی می کنند، «امید عباسی» آتش نشان تهرانی، «کاظم صفرزاده» معلم لرستانی، «حسن امیدزاده» معلم گیلانی، «حمید جعفریان» دامپزشک تهرانی و این اواخر «شهرام محمدی» کارگر خوزستانی کسانی هستند که واژه فداکاری را مستاصل کرده اند و از معنای گذشت و ایثار فراتر رفته اند.

آتش وسیله ای برای پر کشیدن

شهرام محمدی دفتر فداکاری را دوباره باز کرد و قصه ای را که برای ملت خواند، هنوز در گوش ها طنین انداز است. او موج از خود گذشتگی و فداکاری را بار دیگر به راه انداخت تا خطی که امثال او در تاریخ ایران و انقلاب به راه انداختند همچنان باقی و پابرجا باشد.

نهم تیرماه بود، هوای خوزستان گرم و ماهشهر گداخته تر، کارگران پتروشیمی مارون مشغول کار بودند و فشار همزمان کار و گرما توان آنها را ربوده بود، کسی حوصله حرف زدن نداشت و دست ها و پاها برای تمام شدن یک کار سنگین روزانه دیگر در تکاپوی بی امان بود که ناگهان صدای مهیب انفجار، ظهر تنبل و کسل تابستانی را وحشت زده از خواب بیدار کرد، علائم هشداردهنده که به کار افتاد؛ همه ترسیدند. او فریاد زده بود فرار کنید، نمانید، اما خودش قرار را ترجیح داده بود، همچون سیاوش به سمت شعله های آتش دویده بود تا جلوی انفجار شیر اصلی گاز هگزان را بگیرد. او توانست، شیر را بست، جلوی فاجعه را گرفت، اما خودش سوخت.

سریع او را به اورژانس و سپس به بیمارستان تخصصی پتروشیمی در خوزستان بردند، اما شدت جراحت بالاتر از حد تصور بود، پس منتقلش کردند به بیمارستان شهید چمران تهران تا شاید پزشکان آنجا طبیب دردهایش باشند. او همچون مومیایی باندپیچی شده اسیر بستر سرد بیمارستان شد.

کارگران پتروشیمی ماهشهر می گویند که اگر این حادثه به انفجاری بزرگ منجر می شد، مشخص نبود چه تعداد آدم می سوختند و چند میلیون دلار خسارت مالی به این مجتمع ملی پتروشیمی وارد می شد. در زمان این حادثه ۱۴۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر کارگر پتروشیمی مارون سر کار حاضر بودند. از طرف دیگر علاوه بر فازهای دیگر پتروشیمی در همسایگی پتروشیمی مارون، شهر ماهشهر هم به این پتروشیمی چسبیده است و این وضعیت جغرافیایی می توانست در صورت بروز حادثه ای بزرگ، مشکلاتی را هم برای شهروندان این شهر به وجود آورد، اما او همزمان باعث نجات جان عده زیادی کارگر و حفظ منابع و ثروت ملی کشور شد. ضمیر بی ریای این داستان عجیب «شهرام محمدی» کارگر ۳۴ ساله ایذه ای است که تنها ۱۰ روز توانست با سوختگی شدید دست و پنجه نرم کند و در نهایت نوزدهم تیرماه، ایثار و فداکاری و گذشت تسلیم شهادت شد. شهرام چهار فرزند کوچک دارد.

غیر از عشق چه نام دیگری می توان نهاد

پای دانش آموزش بشدت زخمی شده بود و دیگر نمی شد با باند، بتادین و قرص آرامبخش او را در خوابگاه مدرسه نگه داشت، پسرک بشدت درد می کشید و تب کرده بود، نه پدری مراقبش بود و نه مادری بر بالینش که درمانگر دردش باشند، سوزش زخم عمیق امانش را بریده بود و دوستانش را نگران تر می کرد، وقتی این موضوع را از طریق هم اتاقی های پسرک فهمید، ماشینش را روشن کرد و با دو دانش آموز دیگر راهی درمانگاه وسیان شدند، اما مسئول درمانگاه گفت که به دلیل کمبود امکانات از پذیرش دانش آموز معذور است.

آسمان که انگار دلش حسابی پر بود، بی امان می بارید و بنا نداشت دست از گریه پرسر و صدا و طولانی خود بردارد، می بارید و می غرید و سیلی سنگینی به تن خاکی زمین می زد، پسرک همچنان در تب می سوخت؛ چاره ای نبود، باید جای خالی پدر و مادر را برایش پر کرد، پس راهی خرم آباد شد.

به دل جاده زدند، آرام و طمانینه، جاده زیر باران تبدیل به رودخانه کوچکی شده بود که تردد را برای آب پر سرعت هموار می کرد، برف پاک کن بی توقف، به چپ و راست می شتافت تا باران را به عقب براند اما در منطقه «شورآب» رودخانه چند ساعته طغیان کرد و ماشین و سه دانش آموز و معلم را یک جا بلعید. دل های نگران در خوابگاه منتظر دوستان و معلمشان بودند.

فردای آن روز که آب ها در آسیاب جاده خوابید، جسد سه دانش آموز کنار هم در حاشیه آن پیدا شد، اما خبری از معلم نبود. سیلاب او را به نقطه نامعلوم برده بود. امدادگران هلال احمر هر روز اطراف جاده را می گشتند، اما اثری از او پیدا نمی کردند، روزها از پی هم می گذشت و خبری نشد، مسئولان آموزش و پرورش استان هم حتی دست به کار شدند، اما انگار برای همیشه از صفحه روزگار محو و ناپدید شده بود.

امدادگرهای هلال احمر تسلیم قهر طبیعت نشدند و جستجو را ادامه دادند، دو هفته بعد در دوازدهم آبان ۹۳، جسد پر از گل و لای او را در بستر رودخانه قدیمی پیدا کردند. کاظم صفرزاده معلم ۴۸ ساله لرستانی که تنها ۷ سال از خدمتش مانده بود، در سیلاب عشق به شاگردانش غرق شد تا با عملش، فداکاری را برای دانش آموزان شهر و کشورش هجی کند.

و بار دیگر عشق و آتش و دود

ستاد فرماندهی از آتش سوزی در طبقه دهم ساختمانی واقع در بزرگراه شهید باقری خبر داده بود، خودشان را بسرعت رساندند، اما شدت شعله ها آنقدر زیاد بود که آسانسور کار نمی کرد، اسباب و تجهیزات امدادرسانی را از پله ها بردند بالا و با هر ضرب و زوری شده آتش را خاموش کردند.

یک مادر و دو فرزند از میان شعله های آتش نجات پیدا کردند اما دختر کوچکی همچنان داخل خانه بود و امکان فرار نداشت. به او گفتند، قول داد که نجاتش دهد، پس شخصا وارد خانه شد و جستجو را آغاز کرد، دخترک ۹ ساله ترسان و لرزان لبه پنجره ایستاده بود و داشت نقشه می کشید که خودش را به بیرون پرت کند که از پشت گرفتش و ماسکش را روی دهانش گذاشت. دخترک در آغوش آتش نشان جوان جان گرفت و از پله ها راهی زندگی شد.

گازهای مسموم اما ریه هایش را پر کرد و بعد از این که دخترک را تحویل مادرش داد، دچار خفگی شد، امید عباسی دچار مرگ مغزی شد، اما قلبش هنوز می تپید.

اما مرگ پایان آتش نشان جوان نبود، او که در جیبش کارت اهدای عضو داشت، تک تک اعضای بدنش را تقدیم به کسانی کرد که با بیماری دست و پنجه نرم می کردند، او امیدشان شد، امید حیاتبخش زندگی شان.

خطر برای از جان گذشتگان بی معنی است

درسش که در دانشگاه شهید چمران اهواز تمام شدو سربازی اش را رفت، آماده کار شد، اول دامپزشک یک دامداری در کرج شد اما وقتی تخلف های متعدد بهداشتی آنجا را نتوانست مدیریت و کنترل کند، ظرف چند ماه خداحافظی کرد و به پیشنهاد یکی از استادان دانشگاهشان راهی یک کارخانه شیلات در بندر لنگه شد.

در هوای گرم بندر و دور از پدر و مادر کار و در کنار کارخانه زندگی می کرد، یک سال بعد در دوازدهم تیر ۸۹ با دختری از کارمندان همان کارخانه عقد و زندگی تازه را شروع کرد. گرمای بندر تحمل پذیر و شیرین شد.

۳۰ تیرماه بود که مسئول جمع آوری فاضلاب به همراه کارگرش مشغول پمپاژکردن فضولات دو استخر میگو و ماهی بودند که لوله آب می گیرد و کارگر وارد حوض می شود تا علت را دریابد، اما گاز فاضلاب بسرعت او را می گیرد و خفه می کند، سرکارگر نیز در پی او می رود تا نجاتش دهد اما خود نیز دچار گازگرفتگی می شود، دکتر جوان که دست و پا زدن و تقلای سرکارگر میانسال را می بیند، تصمیم می گیرد وارد حوض شود اما نگهبانان مانع او می شوند و می گویند تا پیدا شدن طناب صبر کند. دکتر جوان، اما استیصال و تمنای سرکارگر را تاب نمی آورد و بی محابا وارد حوض می شود، اما دست تقدیر او را هم به کام مرگ می کشد.

حمید جعفریان دامپزشک ۲۹ ساله تنها ۱۲ روز بعد از عقدش، ایثارگر و خودگذشته از دنیا می رود.

یک معلم اسطوره

در ۱۸بهمن۷۶ ساعت ۱۱صبح بر اثر وزش باد شدید و طوفانی بودن هوای بیجارسر شفت گیلان، بخاری کلاس دوم آتش گرفت و به آتش سوزی کلاس منجر شد. بر اثر داد و فریاد بچه ها متوجه این موضوع شدم. بچه ها را یکی یکی به همراه معلم دیگری از کلاس بیرون آوردم که در این مدت آتش تمام کلاس را فراگرفته بود، وقتی خواستم بیرون بیایم در بسته شد و به دلیل این که در کلاس از درون دستگیره نداشت در داخل کلاس گیر افتادم، هرچه سعی کردم نتوانستم بیرون بیایم و زبانه های آتش نیز در حدی بود که تمام بدنم سوخته بودند و به دلیل سوختگی و درد زیاد نیز نتوانستم از پنجره کلاس بیرون بیایم. پس از سوختگی و آتش گرفتن کلاس بود که مسئولان آموزش و پرورش شهرستان، آقای حسینی رئیس آموزش و پرورش وقت شفت و آقای بهرامی مسئول سابق روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش استان به مدرسه آمدند و مرا به بیمارستان منتقل کردند. در آن شرایط که سوختگی بسیار شدیدی به من دست داده بود هیچ کس حاضر نبود همراه من در داخل آمبولانس بنشیند، ولی آقای بهرامی این کار را کرد به طوری که تمام اضافه های گوشت سوخته من و خون بدنم به لباس هایش چسبیده بود.

«حسن امیدزاده» از خطر مرگ نجات پیدا کرد و فعالیت خود را در آموزش و پرورش ادامه داد، چند باری از او تقدیر شد و حتی داستان فداکاری اش به کتاب های درسی هم رسید، اما او پس از ۱۵ سال تحمل رنج و سختی در ۲۸ تیرماه سال ۱۳۹۱ فوت کرد تا به عنوان یکی از اسطوره های ایثار، نامش در تاریخ آموزش و پرورش ثبت شود.

ریزعلی خواجوی، امیدزاده، جعفریان، صفرزاده، عباسی و محمدی مشتی از نمونه خروار فداکاران این مرز و بوم هستند که نامشان سینه به سینه در قلب مردم جای گرفته و تکرار می شود، انسان هایی که برای دیگران زندگی کردن را به برای خود بودن ترجیح دادند، آدم هایی که تکرار پذیرند و نمونه شان همچون «فاطمه مولوی» معلم فداکار نهاوندی است که دانش آموزش را از خطر غرق شدن در رودخانه نجات داد یا «یزدان سینکایی» سرمحیط بان منطقه البرز که به تنهایی خطر مرگ را از سر پنج کوهنورد سرمازده در برف و کولاک گذراند. مردمانی که آینه خودبینی را در یک لحظه شکستند و دل به دریای طوفانی فداکاری زدند. اسطوره هایی که در جامعه کم، اما قابل تکثیر هستند.*جام جم.

رسانه و همه آنهایی که برای دیگران از خود گذشتند