شهدای کارمندی و کارگری

شهدای کارمندی و کارگری: سردار شهید حسین کاظمی ابیازنی

پاراف شهدای کارمندی و کارگری: سردار شهید حسین کاظمی ابیازنی : سردار شهید حسین کاظمی ابیازنی در سال 1316 در ابیازن یکی از مناطق کاشان متولد شد.در کانون خانواده ای ساده و بی آلایش و مذهبی روزهای زندگی را طی می کرد. در دوسالگی شاهد خاموشی چراغ پرمحبت مادرش بود. او پاگذاشته بود به دنیا تا محبت را با دستان کودکانه اش لمس کند، اما چه گذشت که در دوسالگی پاهای معصومانه اش را باید بدون مادر برزمین می گذاشت. بدون او لب به سخن می گشود. زمان تحصیلش آغاز شده بود، اما باید چه می کردد که در اسارت درد بود و زنجیرهای فقر را بر وجودش احساس می کرد. بعد از طی دورانی از درس آن را رها کرد تصمیم گرفت دستهای ناتوان پدرش را بگیرد تا شاید هم خود و هم پدرش تسکین یابند. روزها و لحظه های جوانی را در دشت و گوه نزد پدرش درس ایثار و آزادگی آموخت گرچه سالها رنج بی مادری را تحمل کرد، اما در عوض به مدرسه شجاعت و محبت قدم گذاشت.
با خانواده به تهران آمد، در آن موقعیت هم کار می کرد و هم درس می خواند و توانست تا ششم ابتدایی ادامه دهد، اما به علت تنگدستی خانواده که بیشتر مردم جامعه از آن رنج می بردند از ادامه تحصیل منصرف شد.کوله بار عشق را برداشت و آستینهای مبارزه را بالا زد و رفت تا شاید به آنچه می خواهد برسد.
در سال 1336 تا 1338 راهی دیگر در زندگی اش آغاز شد. آن هم راه جنگ و جهاد و این بود قدم در راه سربازی نهاد. او رفته بود تا با خدای خود پیمان ببند. او که در بهترین لحظات عمرش بدون مادر، بزرگ شده بود می خواست گمشده ی درونی خود را دریابد و از این جسم خاکی رها شود و به لقاا… برسد.در سال 1340 ازدواج کرد.
در سال 1344 وارد ذوب آهن شد، بعد از رنج و مشقت بسیار و با آنهمه صداقتی که در چشمان غریبش موج می زد، همه را مجذوب خود کرده بود و به عنوان کارمند نمونه شناخته شد. او در سالهایی که کار را در ذوب آهن آغاز کرده بود نیز از مبارزه باز نایستاد و در مقابل دزدی و غارت روسا و همکارانش خاموش نمی ماند چرا که در رگهایش عشق خمینی موج می زد. در دوران طاغوت با فسادی که دامنگیر جامعه شده بود و در گوشه و کنار هر خانه و کاشانه ای دست چپاول رژیم آشکار بود. اما در خانه ی او فقط سخن از امام بود. هر روز با شنیدن آهنگ دلنشین قرآن و سخنرانی بزرگانی همچون کافی و… زنگار تاریکیها و ظلمت را از قلب های خود و خانواده اش پاک می کرد و اصالت واقعی و انسانیت انسان را به دیگران می نمایاند.او منتظر روح خدا بود.
سال 1356 بعلت اینکه ساواک در تعقیب او بود و شناسایی شده بود از تهران به کرج نقل مکان کرد و با تغییر چهره در اماکن عمومی و تظاهرات ظاهر می شد و همچنان سرسختانه به مبارزات خود علیه طاغوت ادامه می داد.
بعد از پیروزی با شکوه انقلاب اسلامی به عضویت در کمیته انقلاب اسلامی در آمد ولی چون در ذوب آهن کار می کرد قسمت بیشتر فعالیت خود را در آنجا متمرکز کرده بود. وقتی شورش خلقی نماها در کردستان آغاز شده بود داوطلبانه عازم کردستان شد تا شاید امید اقعی اش را دریابد و به معبود برسد، اما سرنوشت برای او چیز دیگری را رقم زده بود. به علت ازدیاد نیرو در کردستان نتوانست به آرزوی دیرینه ی خود برسد و کسانی را که متاهل بودند ذخیره گذاشته بودند، به خاطر عشق بارزی که به امام و طبقه ی روحانیت داشت از هیچ کاری فروگذار نبود و حتی چند بار به وسیله ایادی گروهکها تهدید شده بود به ترور و اینکه خانه ات را به آتش می کشانیم و دوبار هم که می خواستند ایشان را ترور کنند ناموفق بودند و از چنگال منافقان جان سالم به در برده بود.
همیشه تذکر می داد که ما فرد پرست نیستیم و عشق به رهبر را یادآوری می کرد. اگر چه یک فرد بود اما عصای موسی و ذوالفقار علی(ع) را در دست داشت و توانست یک ملت را از بند دیو جهل رها کند و اگر همین انسانهای وارسته ذره ای بلغزند، مانند بنی صدر خائن مورد لعنت خدا قرار می گیرند و رهبر که خدمتگذار مردم و اسلام است، خدا او را محبوب و معشوق بندگانش قرار داده.
با شهادت بهشتی و یارانش خود را به بهشت زهرا رساند و در دفن و تشییع آنها شرکت داشت. مثل اینکه خدا می خواست او را بر وجودش حس می کرد. غرق در سوز و گداز بود و از فراغ این عزیزان می سوخت. از خدا می خواست که او هم روزی در جرگه یاران امام حسین(ع) و امام زمان(عج) باشد. در تاریخ آبانماه 1360 از طریق سپاه پاسداران رهسپار سرزمین عشق شد. او در نبرد بستان شرکت داشت و به هنگام رفتن می گفت:«ما عازم جبهه هستیم تا به امید خدا صدام و کافران را سرنگون کنیم و تا انجام این کار بر نخواهیم گشت و از شما انتظار داریم که در هر لحظه و در هر ساعت و در هرکاری خدا را در نظر داشته باشید و او را فراموش نکنید، که ما هرچه داریم از ایشان داریم، همیشه امامتان را دعا کنید.»
او عاشق جبهه و سنگر بود. چرا که آن خاک های به ظاهر فنا پذیر در وجود خود دنیای از شکوه و عظمت داشت. آنجا بود که چه شور آفرینی ها شد.کربلای حسین و یاران با وفایش تکرار می شد. آن خاک ها شاهد هزاران غربت بود. راز و نیاز برای پر کشیدن، شاهد سیل خون بود که از رگهای بدن عاشقان خدا بر زمین می ریخت. او اینها را دیده بود که چه عاشق و وارسته شده بود. هر لحظه از زمین خاکی جدا می شد و وجودش منزلی دیگر را طلب می کرد. او طالب نیستان شده بود تا تنهایی درون خود را پیدا کند. جبهه او را عاشق وصال معبود کرده بود. همیشه می گفت:«اول خدا بعد پیر یتیمان ایران است که بعد از من حامی خانواده ام می باشد. »
با اینکه پدرش فوت کرده بود و با تولد فرزند کوچکش و با وجود علاقه ای که به او داشت(آن موقع 8ماهه بود) همه فکر می کردند که مجدد عازم جبهه نمی شود.اما چه باید کرد که پرواز را بیاد آورده بود. بعد از چهلم پدر مجدد عازم جبهه شد.در عملیات فتح المبین شرکت داشته که از ناحیه ی پا زخمی شد و برای استراحت او را به خانه فرستادند. اما بعد از یک هفته تصمیم به رفتن گرفت. در آزاد سازی خرمشهر فعالیتی چمشگیر در دیدگان خداوند داشت که موج انفجار کمرش را گرفت و از ناحیه کتف زخمی شد. دردهای زیادی را تحمل می کرد و دردی دیگر اینکه چرا هنوز لایق شهادت نیست و خود را سرزنش می کرد و می گفت:«من لیاقت شهادت را ندارم. اگر هر بار به جبهه برم و زخمی شوم باز هم می روم تا لیاقت شهادت را پیدا کنم.» برای وداع به قم و مشهد رفت و از امام رضا(ع) خواست همان طور که ضامن آهو شد روز محشر نیز ضمانتش را بکند. شاید می خواست در کنار حرم آن آن دو بزرگوار عهدش را با خدای خود محکم کند و یا التماس دعا برای دیدار پروردگار. بعد از رفتن به منزل آشنایان و حلالیت طلبیدن، رهسپار کعبه عشق شد…
انگار می دانست دیدار آخر است…
می خواست پرواز کند اما درد اینکه نمی توانست. برای آخرین بار در تاریخ 9/3/61 رهسپار گیلانغرب شد. رفت تا خاک های گیلان هم شاهد رشادت او باشد و پذیرای خون با غیرت او…. از خون او و همچون او درخت استقامت شکوفا شود و درس شجاعتی باشد برای نسلهای بعد.
در جبهه ها از تدارکاتچی و آرپیجی زن و تخریب چی بگیر تا شناسایی(اطلاعات عملیات) و… همه کار انجام می داد، هرکاری که از دستش بر می آمد خالصانه برای وطنش انجام می داد.
پیش از عملیات رمضان بود و بعنوان فرمانده گردان تخریب به همراه دو نیروی ارتشی برای پاک سازی معبر رفته بودند.در حین خنثی کردن مین بود که بر اثر انفجار مین دو ارتشی به شهادت می رسند و او مجروح می شود و ترکش مین به شکم و پاها و کمرش اصابت کرده و به سختی مجروح شده بود، چندین ساعت را سینه خیز خود را به یک جاده می رساند که نیروهای خودی او را پیدا می کنند و به عقب منتقل می کنند.به همین علت به بیمارستان ایرانشهر در تهران منتقل شد.
دکترها قطع امید کرده بودند و اجازه آب خوردن بهش نداده بودند و مانند اربابش حسین(ع) لب تشنه بود و دکترها گفته بودند اگر هم زنده بماند جانباز قطع نخاعی می شود و بجز گردن جای دیگر از بدنش را نمی تواند تکان بدهد.
هرخاکی و هر سرزمینی که گریه را در خود فرو می برد از هر کجا که صدای رنج و کمک بر می خواست او عازم آنجا بود. در لحظه های آخر 22/4/1361 مصادف با شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان(شب تولد فرزند کوچکش که حالا یک ساله بود و در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بدنیا آمده بود) با زمزمه علی علی و گفتن اشهد ان لا اله الا ا… و ا… اکبر خمینی رهبر، با لبی تشنه تسنیم وصال را نوشید و به آرزوی خود رسید. روح پاک و بی آلایشش در کمال خلوص و منتهای نیاز بسوی پروردگار بال گشود و به میهمانی اش شتافت.
او در آن لحظه عاشق علی(ع) شده بود. در آن شب با شکوه، شب دعا و عبادت، خدا این بنده عاشقش را که از هیچ کاری برای وصال کوتاهی نکرد به سوی خود خواند. در آن روز با تشیعش نوسط مردم شهید پرور شهرری در بهشت زهرا(س) سرزمین شهدای گلگون کفن به خاک سپرده شد و روحش با شکوه و صلابتی وصف ناپذیر به اوج پرواز کرد.