زندگی کارمند بانک از نگاه طنز چگونه است!؟

زندگی کارمند بانک از نگاه طنز چگونه است!؟

پاراف زندگی کارمند بانک از نگاه طنز چگونه است!؟ : این هم دو مطلب طنز در مورد کارمندان بانکی!

در 15 سالگی می دیدم کارمندان بانک را که در ساختمانی خنک و با کلاس مشغول شمارش اسکناس و عیش و نوش هستند و لبخند از لبانشان نمی افتد.

در 20سالگی آرزو کردم ای کاش من هم استخدام بانک شوم و همی به مردم لبخند بزنم .

در 23 سالگی خود را کارمند بانک یافتم. در همان سال دانستم چه غلطی کرده ام و اصلا هم لبخندم نمی آید. و نیز بدانستم که شمارش پول اصلا لذت بخش نیست و جز میکروب چیزی نصیبم نمی شود.

در 24 سالگی دوزاری ام افتاد که ساعات کاری بانک می تواند 18 ساعت در یک شبانه روز هم باشد.

در 25 سالگی یقین کردم که من یک تراکتور هستم و بر شانس خود تف انداختم .

در 26 سالگی خود را تا خرخره زیر دین و بدهی تسهیلات مسکن بانک یافتم .آنگاه شصتم خبردار شد بدجایی گیر نموده ام.

در 27 سالگی دانستم چشم بعضی ها خصوصا معلمان عزیز دنبال فیش حقوقی بانکیها افتاده است.

در 28 سالگی دانستم بر خلاف سایر مشاغل ، سال به سال دریافتی ام کاهش می یابد.

در 29 سالگی دانستم که 39 ساله به نظر می رسم و زهوارم در رفته است .

در 30 سالگی دریافتم شایسته سالاری یعنی همان پاچه خوار سالاری.

در 32 سالگی شنیدم عمده مشکلات اقتصادی جهان گردن بانکها افتاده است. چندی بعد شنیدم تعدادی از همکاران نیز در اثر عذاب وجدان ریق رحمت را سر کشیده اند.

در 36 سالگی دانستم دارم کچل می شوم .

در 40 سالگی دانستم همانا من یک کله تاس هستم .

در 45 سالگی دریافتم هرچه ارتقای شغلی گرفتم استرس بیشتری نصیبم شده است .

در 48 سالگی دانستم از بقیه همکاران سالم تر هستم .

در 50 سالگی تجربه به من آموخت ،هرگاه شعبه ام را عوض کردم ،مشتریان قدر دان ،از من روی گرداندند.

در 53 سالگی با عینکی کلفت و قوزی در پشت و سنگی در کلیه و اعصابی خرد و چهره ای پکیده ،به افتخار باز نشستگی نائل آمدم. 3 ماه بعد اولین سکته را زدم . و 6 ماه بعد دومی را نیز. سپس به کنجی خزیده با چندر غاز حقوق بازنشستگی روزگار گذرانیده و بر زمین و زمان لعنت فرستادم . هنوز هم کابوس دوران تحویلداری و کسر صندوق و فحاشی مشتریان عزیز و … را می بینم و تا صبح دندون قروچه می کنم.

و اما مطلب دوم در مورد زندگی کارمند بانک از نگاه طنز چگونه است!؟

مردی به استخدام یک بانک بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من معاون بانک هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
معاون بانک گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 1
دوست نداشتم: 0
میانگین امتیازات: 1

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *